I only wanted to have fun...**

خرید بک لینک
چرا باید زمانی که تصمیم گرفته ای به رفتن، زمانی که دلت میخواهد پرواز کنی و رویا بسازی، زمانی که به "دل" اجازه داده ای تصمیم بگیرد، یکهو یادت بیاید که ممکن است دلت تنگ شود برای روزهای قبلت، تنگ شود برای دوستت، برای مادرت؟
این ریشه های گره افتاده به پای ما...چنگ زده اند به دلمان... هم دلت میگرد برای غم دل مادرت اگر ترکش کنی... هم دلت میگیرد که اگر اویی را در آن سر دنیا،مرزها آنطرف تر، تنها، رهایش کنی... .
سودای مهاجرت...زندگی متفاوت و جدید اما سخت در سر... مهر مادر و خانواده در دل... و اما شعله ای کوچک اما گرم و دلنشین از آدمی که شاید برای تو باشد ولی فرسنگها آنطرف تر! انتخاب میکنی... مادری که میتوانست سالهای جوانی اش را از چنگ ناحقی پیش رویش نجات دهد و فرزندانش را رها کند و بسپارد به مردی که لایقش نبود... اما نرفت...ماند...سودای زندگی بی دغدغه را فراموش کرد تا بچه هایش، راحتی و آسودگی را از دست ندهند. بدهکار؟ نه بدهکار این محبتش نیستم... اما مگر میشود دستهای چروکش را دید...چشمهای کم فروغ شده اش را دید و گذاشت رفت؟ میمانم به خاطر محبتش...به خاطر دل بی تابش آن زمان که از تنگ شدنش برای دیگر بچه های رفته اش میگوید... بچه آخر که باشی تصمیم برای ماندن و رفتنت دست خودت نیست... تصمیم دلت میشود.. دل اما دو قسمت شده است...نصفش مرزها را میدود تا در آغوش مردی که صدایش شبی آرام است، آرام بگیرد...و نیم دیگرش هنوز کودکی خردسال است که میدود تا گوشه چادر مادرش را بگیرد... .

**Song by Adele
Million Years Ago

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۵ساعت 12:44 توسط سوسن |
گلشن...

ما را در سایت گلشن دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 49 تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:47

صفحه بندی