زعفران دم کرده را ریختم روی برنج و دم کنی را گذاشتم سر قابلمه. مامان همیشه همینطور زعفران را برای خودمان قاطی برنج میکرد، به جز زمانی که مهمان داشتیم و برنج زعفرانی به طور مجزا و رسمی، دیس بزنج را مزین میکرد. عطر استانبولی مستم کرده بود. چراغ آشپزخانه را خاموش کردم و ولو شدم روی کاناپه.
بیاختیار دستم رفت سمت گوشی، بالا پایینش کردم. شهر امن و امان بود انگار، بجز یکی دوتا خبر و تصویر از نا آرامیها، همه شهر، همه کشور در آرامش بود انگار!
چای عصر همیشه پناه است. چای با پولکی که خود مامن آرامش. نگاهم افتاد به ساعت..هنوز ۸بود تا آمدن شین حداقل یک ساعتی زمان داشتم. پیام آمد از شین چیزی لازم نداریم برای خانه؟ تکست دادم شیر تخم مرغ و نان و سلامتی شما که نگاهم افتاد به ناخنهایم... تقریبا یکی درمیون کوتاه و بلند و گوشه هایش ریش شده. پیام امد از بانک: خانم فلانی تولدتان مبارک.. . دوباره نگاه کردم به دستهایم، مثل مامان شده بودم. دامن چین دار گل ریزم چی؟ آن هم مثل مامان... رژ قرمز؟ نه این یکی مثل مامان نبود... چون خیلی وقت بود که دیگر رژ قرمز نمیزدم ولی مامان هنوز رژ قرمز میزند. کرم زدم و مرطوبی موقتی دوباره به دستهایم رسید... مثل مامان...هرگاه از اشپزخانه بیرون میزد اول کرم میمالید بر دستانش.. تمامی چایهای ما با طعم نیوای آبی بود.
سی سالگی از هر چیزی به من نزدیک تر بود حتی از رگ گردنم. من سی ساله با مامان ۳۰ ساله ام فرق میکرد.. مامان ۳۰ساله ۴تا بچه قد و نیم قد داشت و معلم بود... صبح ها سر کار، عصرها مهمانی و خانه خاله دایی و عمه! من سی ساله؟
هیچ... هیچ... هیچ...
دستم خالیست... نه فقط برای بچه که هنوز حتی فکرش را هم نمیکنم روزی موجودی درونم ریشه بدواند... از برای کارهای نکرده و آدم کاملی که میخواستم و نشدم... هنوز در من سوسنی است ۱۸ ساله که رویای دندانپزشک شدن دارد و خودش را در ان اتاق خیابان با عطر درختهای اقاقیا، میبیند... هنوز ابروهایش پاچه بز است و اما سایه میزند...رژ لب میزند که دلبری کند ازش... بین کتابهای درسی نمیداند دنبال چیست... دنبال نورون و نوترون و دی ان ای؟ یا دنبال رویاپردازی که بالاخره یه روز خوب میاد؟
این چه گرفت و گیری است که همه ما در یک زمان خاص جامانده ایم و راهی، رو به جلو نداریم؟ به قول آن شاعر کدام پل در کجای جهان شکسته است که اینطور بلاتکلیف مانده ایم؟
۳۰سالگی بحران ندارد...خود درد دست... آن هم برای کسی که دست به هرکجای جهان که کشید سر بود و بالا رفتن مشکل.
بوی استانبولی پیچیده است در خانه...بلند میشوم و رژ قرمز میزنم...موها رو رها میکنم، عطر میزنم که شین قفل در را میچرخاند. یک دسته، گلِ نرگس خودشان را در قاب در جا میدهند... پشت گلها یک لبخند پهن و بزرگ است... شین میخندد و میگوید تولدت مبارک سین عزیزم... بغلش میکنم و سرم را میگذارم در پیچ گردنش...همانجا که اولین بار مرا عاشق خودش کرد.. با همان عطر معروف اش... این بار محکم تر بغل اش میکنم... شین واقعی ترین اتفافی است که خارج از رویاهای من بود و غیرمنتظره اتفاق افتاد...
برای داشتن شین نه از ۱۸ سالگی که از هیچوقت دیگر برنامه ریزی نکرده بودم... یکبار توی زمستان دیدمش و حالا ۳سال بعد در آغوشش جا گرفته ام... شاید باید یاد بگیرم که تمام غیر منتظره ها قشنگ تر و دلنشین تر هستن... حتی اگر تو را تبدیل کنند به زنی خانه دار با دامن گل گلی و ناخنهای کوتاه... .
۳۰سالگی ای که دور و دیر بود حالا از راه رسیده است.
ما را در سایت گلشن دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 12