دلم میخواست هنو ۲۵ ساله باشم، توی همان اتاق بزرگه، که مثلا کافیشاپش کرده بودم و توی ذهنم دوست و رفیق هایم هر عصر پاتوقشان میکردند و میامدن به صرف چای گلاب و هل. ولی نشد، اتاق کافیشاپ شد، ولی دوست و رفیقی نداشتم که بیاید و پاتوقش باشد، گه گاهی مامان میامد و سین خواهرم. همیشه زندگی را بدون دوست و رفیق سپری کردم، هیچکس نبود که شبها خانه هم بخوابیم، ریز ریز بخندیم، و فیلم ببینیم و تا صبح نقدش کنیم، لباس های هم را تنمان کنیم، خریدهای شکل هم بکنیم، راز ها و آرزوهایمان را بگوییم، از اولین دوست پسرهایمان، از اولین تجربه های هم آغوشیمان، اولین تجربه کاری، فحش دادن این و آن، سفرهای دوتایی…. چقدر زندگی و جوانی به خودم بدهکار بودم و هستم. اما حالا؟ حالا که ۳۳ سالگی از راه رسیده است و من به غایت فسرده و پژمرده شده ام، تنها و تنها بار زندگی به دوش میکشم و نگاهم میچرخد روی جوان هایی که در دهه ۲۰ زندگیشان هستند… چه حسرتی پشت صورتم موج میزند از رهایی و آزادیشان، از اینکه میداننداز زندگی چه میخواهند و چه باید بکنند.
گلشن...ما را در سایت گلشن دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 20