می گوید زندگیام شده است جاده چالوس پر پیچ و خم، پشت رول نشسته ام، نیمه شب است و ماشین های باری با چراغ های پرنور از روبه رو میآیند و چشمهایم را میبندند. ترس از هر پیچ نشسته در گلویم.
میگویم جلوتر، حاشیه کنار جاده، نگه دار و پیاده شو، آبی به صورت بزن و خستگی ای درکن. میگوید چه فایده آخرش که باید تا ته این جاده بروم!
میگویم حداقل روز هم نیست از زیبایی درختها و پیچ و واپیچ جاده لذت ببریم. میگوید لذت را کسی میبرد که نشسته است بغل دست راننده، دل سپرده به راننده که خاطرش جمع است این جاده را رد میکند و به مقصد میرساند، اما امان از درون راننده که طوفان سهمگین دریاست..سیلاب گل آلود رودخانه است... .
قرص ماه را نشان میدهم میگویم ببین، ماه خودش را آراسته تا که پلنگ اش به دیدارش برود.
ماشین را میزند بغل جاده، چای تازه تازه دم دارچین میدهم دستش.
*علیرضا آذر
پ.ن: چه حیف که رفقا ی مجازستان از دست داده ام. یکی دوتا را که نزدیک بودند و آدرسشان را چشم بسته می رفتم را می بینم که خانه هایشان هست ولی خالی از سکنه یا هم آوار شده اند و گذشته را فراموش کرده اند! الباقی را هم که حفظ نبودم و خوب می نوشتند را دوباره زمان میخواهد تا پیدایشان کنم.
گلشن...ما را در سایت گلشن دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 8